نمی دونم چی شد که یهو احساس کردم مادر خوبی نیستم برای دخترم . شاید از وقتی که دخترک شروع به لجبازی کرد و دیگه کمتر از سابق حرف گوش کن بود . گرچه هیچ وقت نمی خوام که حلما همیشه هم حرف گوش کن باشه . بدم میاد بچه م رو جوری تربیت کنم که فقط چشم بگه و حرف گوش کنه و هیچ ابراز وجودی نکنه . اما این روزها احساس می کنم زیادی سرکش شده و راستشو بخواین دارم کم میارم . باید یک چیزی اعتراف کنم اونم اینه که دو بار به حدی ناراحت شدم از رفتارهای حلما که شب وقتی خوابوندمش نشستم حسابی زار زدم ! خوب دیگه کم آوردم و یه وقت از شراره ، دوست روانشناسم گرفتم و جمعه باید برم ببینمش و حسابی راهکار ازش بگیرم . اصولاً حلما بچه ی بسیار پر انرژی ای هست و راستش رو بخواید خیلی جون می گیره ازم !! اصلاً بچه ای نیست که به راحتی بشه قانعش کرد و یا سرش رو راحت شیره مالید ، باید برای یاد دادن هر رفتاری خیلی خیلی انرژی بگذارم . اخیراً چند بار پیش آمده که با دلیل و منطق قانع نشده و حسابی مرغش یک پا داشته و لج کرده و آخرش من مجبور شدم داد بزنم ... چیزی که اصلاً خودم دوست ندارم و بعدش حسابی از عذاب وجدان و احساس گناه مردم ! بعد چی شد که یهو احساس کردم مادر خوبی نیستم ؟ یه شب وقت خواب حلما بهم گفت مامان تو بعضی وقت ها مهربون نیستی به صدف دوستم گفتم خوش به حال تو ! که اینقدر مامانت مهربونه ..... این شد که تمام دنیا رو سر من خراب شد . همون آرامی که همیشه معروف بود به این که حسابی به بچه ش عشق می ده .... همونی که با احترام با بچه ش برخورد می کرد .... همونی که حسابی مواظب بود تا شخصیت بچه ش آسیب نبینه ، حالا کم آورده .... گاهی فکر می کنم دیگه حلما رو حسابی پر توقع کردم با این همه ابراز محبت و مهربونی و در آغوش گرفتن و .... . گاهی هم که ناخواسته مجبورم می کنه یه داد بزنم ، بهش خیلی بر می خوره .... نمی دونم ......
تازگی یه کارهایی می کنه .... می ره رو مبل می ایسته و می گه بیا یه چیزی تو گوشت بگم . وقتی می ریم پیشش می پره بغلم و می گه حالا کولم کن و راه برو تو خونه . با کلی قربون صدقه می گم مامان جان ماشالله بزرگ شدی و سنگین شدی و دیگه اصلاً نمی تونم بغلت کنم ، اونم با این همه مفاصل آسیب دیده ی من که اصلاً نباید چیز سنگینی بلند کنم حتی ، اینم بهش می گم ، اما اصلاً گوش نمی کنه . می گه باشه باشه تو بیا دیگه نمی پرم رو کولت ! بعد وقتی می ری دوباره کارش رو تکرار می کنه . خوب قصدش بازیه و گناهی نداره . بهش می گم مامان ، باید جوری رفتار کنی که بشه به حرفت اعتماد کنم . تو به من می گی من این کارو نمی کنم اما می کنی ، این رفتار خیلی بده و ..... .
بعد چند روز می گذره و می گه مامان تو اصلاً من رو باور نداری !!! تو به من اعتماد نداری !!! جوجه فسقلی 7 سال و نیمه برای من حرف های قلنبه می زنه ! حالا هرچی می خوام باهاش حرف بزنم ، آخر می گه نه مامان تو به من اعتماد نداری ..... حالا من موندم ، با دختری که به شدت داره لجبازی می کنه ، تو لباس پوشیدن ، تو مشق نوشتنش حتی ، تو رفتارهاش .... و حسابی سردرگمم .... باید جمعه برم ببینم شراره چی می گه و چکار باید بکنم ولی حسابی دارم از غصه ش می میرم .... تو مدرسه ش هم با یه دختری دوسته ، چندتا هستند که یکیشون هم این دختره ست که دختر شر کلاسه ، شیطنت های عجیب غریب حرف های بد و خلاصه سه چهارتا از مادر ها شاکیند حسابی . به معلمش که خاله مامانم باشه ، هرچی که می گم می گه من مشکلی تو رفتارشون نمی بینم اما حلما میاد ریز حرف هاشون رو برام می گه .... خوشبختانه این اخلاق خوب رو داره که هرچی بیرون براش اتفاق می افته برام تعریف می کنه و حسابی بهم اعتماد داره ... اصلاً دلم نمی خواد با این دختره دوست باشه راستش ، چون چیزهایی تو جمع دوستانش گفته که داره اعصابم رو خرد می کنه ، منتظر یک جلسه اولیا مربیانم که تا ترتیب این موضوع رو بدم .... خلاصه که این روزها دخترک اون دختر منطقی و سر به راه !!! اون روزها نیست و مدت کوتاهیه (دو هفته ای هست ) که رفتارهاش خیلی تغییر کرده و لجبازی هاش داره روانیم می کنه .... شما چی فکر می کنید ؟
----
دوست عزیز ، فئوکه لطف کرده و برام کامنت گذاشته ، نظر جالبی داشت ، و از اونجایی که نیاز به توضیح زیادی داشت ، بد ندیدم اون رو اینجا اضافه کنم ...
ممنون دوست عزیز از انتقادت و البته از لطفی که به من داشتی ... خوب شاید لازم باشه کمی موضوع رو باز کنم . راستش ،اصلاً و ابداً این جمله ی دوست داشتن دخترم رو و نفرت داشتن از دوست هاش رو قبول ندارم . راستش ، درسته که همه ی ما مادرهای ایرانی بچه پرستیم ! اما اصلاً دلیل نمی شه که این دوست داشتن بیش از حد بچه م ، خدای نکرده باعث بشه نسبت به دوست هاش ، که اونها هم بچه های معصومی مثل دختر من هستند،نفرت داشته باشم. راستش، مثل اینکه نیاز هست این موضوع رو بشکافم. این دوستی که می گم تو جمعشونه و من به خاطرش ناراحتم ، یک جورایی بچه معروف کلاسه ! رفتارهای بد زیادی داشته ، که من مادر ، مثل خیلی از مادرهای دیگه اصلاً دوست ندارم دخترم ، پیش از سنی که باید ، با مسائلی که نباید ، آشنا بشه ... حالا چرا ؟ میاد از حالا ، برای بچه ها تعریف می کنه که من دوست. پسر دارم ! این در حالیه که من به حلما ، جوری آموزش دادم که فعلاً هیچ حساسیتی نسبت به غیر هم جنسش نداره ، حالا درست یا غلط تفاوت های جنسیتی رو براش پررنگ نکردم. می گه : من تو فلان سایت اینترنتی دیدم ....کارهای بد می کنند!!! متوجهی ؟ انگار یک جورایی دچار بلوغ زودرسه و زودتر از موعد داره بچه ها رو با چیزهایی آشنا می کنه که نباید ، مورد دومش اینه که به شدت تو شوخی هاش و بازیهاش، بچه ها رو می زنه که گهگداری دیدم حلما کار اون رو تکرار می کنه . استفاده از فحش هایی که کاملاً واضحه تو خونه شون رواج داره و ... و .. و. .. . اینه که اصلاً دلم نمی خواد حلما باهاش دوست باشه و از طرفی هم دلم برای معصومیت اون بچه می سوزه که قطعاً محصول نادانی پدر ومادریه که تربیتش می کنند . فئوی عزیز ، اصلاً و ابداً این قضیه ی توهم توطئه رو قبول ندارم و راستش ، مثل هر مادر دیگه ای رو تربیت بچه م و آموزش هایی که می گیره ، حساسم ....
راستش ، این جمله ت " وقتی شیطنتای حلما رو نسبت می دین به دوستاش، دارین ناخواسته به اون میگین که خودش از خودش هیچی نداره, شخصیت نداره، قوه تعقل نداره و قوه تشخیص نداره. به نظرم حلما با سن و سال کمش اینا رو داره. " ، خیلی من رو ترسوند . هرچی فکر کردم دیدم تا به حال مستقیم به روش نیاوردم که دوست هات روی تو تاثیر بد می گذارند و هرگز ، تا به حال به شخصیتش و شعورش توهین نکردم ، نمی دونم .... هنوز خیلی سردرگمم....
به هرحال ، ممنون که وقت گذاشتی ، ممنون که نظرت رو دادی ....