عشق - آرامش - زندگی

روزمرگی من و دخترم

متاسفم
ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ 

عجب ! دوستی برام کامنت گذاشتند و گفتند وبلاگی هست که مطالب تو رو کپی کرده و در وبلاگش می گذاره . متاسفم . با خوندن آرشیو ایشون متوجه شدم که چند بار مطالبم برداشته شده . واقعاً متاسفم ، من اینجا چیز مهمی ! نمی نوشتم . گاهی از احساسم می نوشتم و از زندگی روزمره . دوست عزیز ! که البته اگر بتونم دوست بناممت ؛ متاسفم که حداقل کمی از خلاقیت خودت استفاده نکردی که مطلبی بنویسی ؛ و عیناً مطلب دیگران را کپی کردی و در وبلاگت گذاشتی ، لطف کردی و چند جمله ای هم اضافه کردی ، که بعید می دونم از خودت باشه . این کار تو فرقی به حال من نداره ، فقط به این فکر می کنم که چرا از ذهن خودت و از فکر خودت استفاده نکردی و از مطالب دیگران به جای نوشته های خودت استفاده کردی ؟ عزیزجان تو که کپی کردی حداقل حواست بود که من یک جا توی یکی از متن هایی که برداشتی، اسم خودم رو آوردم ، اسم خودم رو از وسط متن پاک می کردی حداقل !!!

http://www.mosbat20.blogfa.com/post-34.aspx

http://www.mosbat20.blogfa.com/post-29.aspx

بیکاری ملت برام خیلی جالبه ..... عجب ....

-----

دوست عزیزی که کامنت خصوصی گذاشتی و کار واجب داشتی ، همون طور که قبلا نوشتم از اداره من هیچ ای میلی به جی میل تو نمی تونم بفرستم و خونه هم هنوز تا چند روز دیگه لپ تاپم روبه راه نیست . سریع ترین راهی که می تونیم با هم تماس داشته باشیم همینه که تو اینجا کامنت خصوصی برام بگذاری و من جوابت رو اینجا بدون نوشتن نامت ، میدم . خیالت راحت باشه که هویت تو رو کسی متوجه نمی شه . باور کن که الان هیچ راه دیگه ای برای تماس باهات ندارم عزیزم..... من در خدمتتم.

 


کلمات کلیدی:
 
.....
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٥ 

فکر می کنم دیگه اینجا ننویسم . احساس خوبی ندارم . همکارهام اینجا رو می خونند . دوستانی هم که مایل نیستند خودشون رو معرفی کنند ، هم .....راستش از این جور خوندن های یواشکی ! آشناها خیلی خوشم نمیاد . ترجیح می دم بدونم از آشناهام کیا اینجا رو می خونند . احساس امنیت نمی کنم . اسم اینجا رو خیلی دوست داشتم ، خیلی . دیگه اینجا رو دوست ندارم . نمی تونم راحت باشم و احساس امنیت نمی کنم . شش سال بود با این نام می نوشتم . عشق - آرامش - زندگی - عادت کردم به بودنتون . تک تکتون رو دوست دارم . خیلی سختمه ... خیلی ....

عزیزانی که اینجا رو می خونند ، آدرس وبلاگ هاشون و ای میلشون رو برام بگذارند لطفاً ....


کلمات کلیدی: تلخ
 
نتیجه ی مشاوره ....
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٧ 

جمعه رفتم سراغ شراره ی عزیز و در مورد مشکل فعلی مون صحبت کردم . نظر شراره برام خیلی جالب بود . شراره همچنان معتقده که خصلت کمال گرایی من باعث آسیب زدن به حلما می شه و من باید کمی از موضع خودم کنار بیام . معتقده که گاهی هم باید این طفلک رو رها کنم و دست از آموزش و به کارگیری نکات تربیتی بردارم . نظر شراره این بود که از این به بعد باید منتظر ابراز احساسات منفی حلما باشم . از حالا تا نوجوانی . می گه گاهی بچه ها به هر دلیلی ، تاکید می کنم به هر دلیلی که از نظر من مادر ، ممکنه موجه نباشه ، ابراز تنفر خودشون رو نسبت به والدین نشون بدن . ازاین به بعد خیلی از رفتارهای مادر و پدر مورد قبول بچه ها قرار نمی گیره و مورد انتقاد شدیدشون قرار خواهیم داشت و اینه که باید پذیرفت که در صورت ابراز تنفر از جانب بچه هامون هم ، فاجعه ای رخ نخواهد داد .... باید پذیرفتش . به عنوان یک مرحله از بزرگ شدن این فسقلی ها . دومین توصیه ی شراره این بود که (قابل توجه مادران عزیزی که کامنت خصوصی گذاشتند و مشکل مشابه داشتند ) در زمان لجبازی بچه ها ؛ اگر شرایط مساعد هست باید با قاطعیت سر خواسته ی خودمون بمونیم و ابداً از موضع خودمون کوتاه نیاییم ، و اگر شرایط مساعد نیست ، ( در مورد من ، مثل لجبازی سر لباس گرم پوشیدن فسقلی که صبح هاست و زمان زیادی تا رسیدن سرویسش نمونده و فرصت چونه زدن نداریم ! ) باید در صورت مخالفت کردن بچه ها ، بگذریم و اصلاً اصراری روی موضوع نداشته باشیم . تاکید شراره بر اینه که این قضیه ی لجبازی نباید تبدیل بشه به  ابزاری جهت آزار دادن والدین و ابداً نباید باعث ایجاد تنش و بحث های بی نتیجه بشه .( گیر دادن های زیادی هیچ فایده ای نداره و هم خودمون و هم بچه رو مضطرب می کنه ). همون کاری که من مدتها پیش می کردم این که بچه ، نتیجه گوش نکردن به توصیه ی والدین رو ببینه و تجربه کنه . گاهی هم بد نیست اجازه بدیم بچه نتیجه ی رفتار بدش رو ببینه و تجربه کنه . شراره همچنان توصیه به ادامه ی ( تایم آوت ) داشت . کاری که من دو سه سالیه رهاش کردم ولی قبلاً در زمان انجام رفتار بد حلما خیلی خوب جواب می داد ... (اگر کسی نمی دونه تایم آوت چیه کامنت بگذارید تا براتون توضیح بدم ). همچنان ادامه دادن جدول کار خوب و بد ، پاداش برای کارهای خوب و گرفتن امتیاز برای کارهای بد ، ابراز احساسات ، نسبت به رفتار خوب یا بدی که بچه می کنه به روش صحیح ، که همون انتقاد به رفتار بچه نه شخصیت بچه هست .... این توصیه ی شراره که با حلما خصوصی صحبت کرد و قرار گذاشتند که در یک دفترچه ی خاطرات که فقط شراره و حلما اجازه ی خوندنش رو دارند ، حلما احساسات بد و منفیش رو بنویسه و هرجا که من رفتاری می کنم که باعث ناراحتیش هست ، بنویسه و تحویل شراره بده !! دیگه اینکه باید یاد بگیریم که بچه یک شخصیت مستقل و جدا از ما داره و ابداً قرار نیست اونچه که ما می خواهیم انجام بده (والله من همچین انتظاری هم نداشتم و به شخصیت این فسقلی خیلی احترام می گذارم و ابداً انتظار ندارم مدام چشم بگه و حرف گوش کنه) ، اما شراره اصرار داره که باید بپذیریم که این بچه ، یک انسان مستقله که با وجود سن کمش اختیار این رو داره که گاهی کارهایی انجام بده که دلش می خواد و در نهایت من مادر باید بپذیرم که این مخالفت ها و سرکشی ها نشانه ای از بزرگ شدن دخترکم هست و تازه شروعشه و باید خودم رو از این به بعد برای مخالفت های بیشتر از اینش هم ، آماده کنم.... مادران گرامی ، کمر همت ببندید . از حالا می گم خدا قوت ! خدا به داد ما برسه که بچه بزرگ کردن عجب کار سختیه . جداً چه جوری قدیم ها می گذاشتند این همه بچه گیرشون بیاد؟  یا اعصاب هاشون فولادین بوده و یا بچه های اون زمان با این بچه ها زمین تا آسمون فرق داشتند .....

 

---

 

مرجان عزیز ، جواب سوالت ، خانم شراره لا.هو.تی کار.شناس ار.شد مشاو.ره، با شماره تلفن 2309886  .....

 

---

 

برای اون عزیزانی که از تایم آوت پرسیده بودند ، وقتی بچه کار بدی می کنه که نیاز به تنبیه داره ، تو اتاق خودش با در باز ، روی تخت یا قالی ، که ما قالیچه ی اتاق حلما محل تنبیه ! حلما بود باید 10 دقیقه ، به طور مثال ، بشینه (ساعت می گذاریم جلوش و براش توضیح می دیم که از این ساعت تا این ساعت ، با نشون دادن عقربه ؛ باید بشینه روی این قالی و به رفتارش فکر کنه) . توجه داشته باشید که این کار با خشم نباید انجام بشه که بجه لجبازی کنه، در نهایت آرامش. معمولا بعد از این کار حلما عذرخواهی می کرد از رفتار بدش و متوجه اشتباهش می شد . راستش دو سه سالی بود که بی خیال این روش شده بودم . ولی الان شراره ی عزیز دوباره یادآوری کردو تاکید کرد به انجام دادنش . روش مفیدیه . عزیزان من ، الان از خونه کانکت شدم ، چون غیر از دوشنبه دیروز و امروز رو خونه ام و بدن درد و سرفه و تب .... دارم . ولی چه کنم که این اعتیاد به نت دست از سرم برنمی داره . با این سرعت کم اصلاً موفق نشدم کامنت هاتون رو جواب بدم ....

 


کلمات کلیدی: از زندگی
 
درد دل های یک مادر سردرگم .....
ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱ 

 نمی دونم چی شد که یهو احساس کردم مادر خوبی نیستم برای دخترم . شاید از وقتی که دخترک شروع به لجبازی کرد و دیگه کمتر از سابق حرف گوش کن بود . گرچه هیچ وقت نمی خوام که حلما همیشه هم حرف گوش کن باشه . بدم میاد بچه م رو جوری تربیت کنم که فقط چشم بگه و حرف گوش کنه و هیچ ابراز وجودی نکنه . اما این روزها احساس می کنم زیادی سرکش شده و راستشو بخواین دارم کم میارم . باید یک چیزی اعتراف کنم اونم اینه که دو بار به حدی ناراحت شدم از رفتارهای حلما که شب وقتی خوابوندمش نشستم حسابی زار زدم ! خوب دیگه کم آوردم و یه وقت از شراره ، دوست روانشناسم گرفتم و جمعه باید برم ببینمش و حسابی راهکار ازش بگیرم . اصولاً حلما بچه ی بسیار پر انرژی ای هست و راستش رو بخواید خیلی جون می گیره ازم  !! اصلاً بچه ای نیست که به راحتی بشه قانعش کرد و یا سرش رو راحت شیره مالید ، باید برای یاد دادن هر رفتاری خیلی خیلی انرژی بگذارم . اخیراً چند بار پیش آمده که با دلیل و منطق قانع نشده و حسابی مرغش یک پا داشته و لج کرده و آخرش من مجبور شدم داد بزنم ... چیزی که اصلاً خودم دوست ندارم و بعدش حسابی از عذاب وجدان و احساس گناه مردم ! بعد چی شد که یهو احساس کردم مادر خوبی نیستم ؟ یه شب وقت خواب حلما بهم گفت مامان تو بعضی وقت ها مهربون نیستی به صدف دوستم گفتم خوش به حال تو ! که اینقدر مامانت مهربونه ..... این شد که تمام دنیا رو سر من خراب شد . همون آرامی که همیشه معروف بود به این که حسابی به بچه ش عشق می ده .... همونی که با احترام با بچه ش برخورد می کرد .... همونی که حسابی مواظب بود تا شخصیت بچه ش آسیب نبینه ، حالا کم آورده .... گاهی فکر می کنم دیگه حلما رو حسابی پر توقع کردم با این همه ابراز محبت و مهربونی و در آغوش گرفتن و .... . گاهی هم که ناخواسته مجبورم می کنه یه داد بزنم ، بهش خیلی بر می خوره .... نمی دونم ......

 

تازگی یه کارهایی می کنه .... می ره رو مبل می ایسته و می گه بیا یه چیزی تو گوشت بگم . وقتی می ریم پیشش می پره بغلم و می گه حالا کولم کن و راه برو تو خونه . با کلی قربون صدقه می گم مامان جان ماشالله بزرگ شدی و سنگین شدی و دیگه اصلاً نمی تونم بغلت کنم ، اونم با این همه مفاصل آسیب دیده ی من که اصلاً نباید چیز سنگینی بلند کنم حتی ، اینم بهش می گم ، اما اصلاً گوش نمی کنه . می گه باشه باشه تو بیا دیگه نمی پرم رو کولت ! بعد وقتی می ری دوباره کارش رو تکرار می کنه . خوب قصدش بازیه و گناهی نداره . بهش می گم مامان ، باید جوری رفتار کنی که بشه به حرفت اعتماد کنم . تو به من می گی من این کارو نمی کنم اما می کنی ، این رفتار خیلی بده و ..... .  

 

بعد چند روز می گذره و می گه مامان تو اصلاً من رو باور نداری !!! تو به من اعتماد نداری !!! جوجه فسقلی 7 سال و نیمه برای من حرف های قلنبه می زنه ! حالا هرچی می خوام باهاش حرف بزنم ، آخر می گه نه مامان تو به من اعتماد نداری ..... حالا من موندم ، با دختری که به شدت داره لجبازی می کنه ، تو لباس پوشیدن ، تو مشق نوشتنش حتی ، تو رفتارهاش .... و حسابی سردرگمم .... باید جمعه برم ببینم شراره چی می گه و چکار باید بکنم ولی حسابی دارم از غصه ش می میرم .... تو مدرسه ش هم با یه دختری دوسته ، چندتا هستند که یکیشون هم این دختره ست که دختر شر کلاسه ، شیطنت های عجیب غریب حرف های بد و خلاصه سه چهارتا از مادر ها شاکیند حسابی . به معلمش که خاله مامانم باشه ، هرچی که می گم می گه من مشکلی تو رفتارشون نمی بینم اما حلما میاد ریز حرف هاشون رو برام می گه .... خوشبختانه این اخلاق خوب رو داره که هرچی بیرون براش اتفاق می افته برام تعریف می کنه و حسابی بهم اعتماد داره ...  اصلاً دلم نمی خواد با این دختره دوست باشه راستش ، چون چیزهایی تو جمع دوستانش گفته که داره اعصابم رو خرد می کنه ، منتظر یک جلسه اولیا مربیانم که تا ترتیب این موضوع رو بدم .... خلاصه که این روزها دخترک اون دختر منطقی و سر به راه !!! اون روزها نیست و مدت کوتاهیه (دو هفته ای هست ) که رفتارهاش خیلی تغییر کرده و لجبازی هاش داره روانیم می کنه .... شما چی فکر می کنید ؟

 

----

 

دوست عزیز ، فئوکه لطف کرده و برام کامنت گذاشته ، نظر جالبی داشت ، و از اونجایی که نیاز به توضیح زیادی داشت ، بد ندیدم اون رو اینجا اضافه کنم ...

ممنون دوست عزیز از انتقادت و البته از لطفی که به من داشتی ... خوب شاید لازم باشه کمی موضوع رو باز کنم . راستش ،اصلاً و ابداً این جمله ی دوست داشتن دخترم رو و نفرت داشتن از دوست هاش رو قبول ندارم . راستش ، درسته که همه ی ما مادرهای ایرانی بچه پرستیم ! اما اصلاً دلیل نمی شه که این دوست داشتن بیش از حد بچه م ، خدای نکرده باعث بشه نسبت به دوست هاش ، که اونها هم بچه های معصومی مثل دختر من هستند،نفرت داشته باشم. راستش، مثل اینکه نیاز هست این موضوع رو بشکافم. این دوستی که می گم تو جمعشونه و من به خاطرش ناراحتم ، یک جورایی بچه معروف کلاسه ! رفتارهای بد زیادی داشته ، که من مادر ، مثل خیلی از مادرهای دیگه اصلاً دوست ندارم دخترم ، پیش از سنی که باید ، با مسائلی که نباید ، آشنا بشه ... حالا چرا ؟ میاد از حالا ، برای بچه ها تعریف می کنه که من دوست. پسر دارم ! این در حالیه که من به حلما ، جوری آموزش دادم که فعلاً هیچ حساسیتی نسبت به غیر هم جنسش نداره ، حالا درست یا غلط تفاوت های جنسیتی رو براش پررنگ نکردم. می گه : من تو فلان سایت اینترنتی دیدم ....کارهای بد می کنند!!!  متوجهی ؟ انگار یک جورایی دچار بلوغ زودرسه و زودتر از موعد داره بچه ها رو با چیزهایی آشنا می کنه که نباید ، مورد دومش اینه که به شدت تو شوخی هاش و بازیهاش، بچه ها رو می زنه که گهگداری دیدم حلما کار اون رو تکرار می کنه . استفاده از فحش هایی که کاملاً واضحه تو خونه شون رواج داره و ... و .. و. .. . اینه که اصلاً دلم نمی خواد حلما باهاش دوست باشه و از طرفی هم دلم برای معصومیت اون بچه می سوزه که قطعاً محصول نادانی پدر ومادریه که تربیتش می کنند . فئوی عزیز ، اصلاً و ابداً این قضیه ی توهم توطئه رو قبول ندارم و راستش ، مثل هر مادر دیگه ای رو تربیت بچه م و آموزش هایی که می گیره ، حساسم ....

راستش ، این جمله ت " وقتی شیطنتای حلما رو نسبت می دین به دوستاش، دارین ناخواسته به اون میگین که خودش از خودش هیچی نداره, شخصیت نداره، قوه تعقل نداره و قوه تشخیص نداره. به نظرم حلما با سن و سال کمش اینا رو داره. " ، خیلی من رو ترسوند . هرچی فکر کردم دیدم تا به حال مستقیم به روش نیاوردم که دوست هات روی تو تاثیر بد می گذارند و هرگز ، تا به حال به شخصیتش و شعورش توهین نکردم ، نمی دونم .... هنوز خیلی سردرگمم....

به هرحال ، ممنون که وقت گذاشتی ، ممنون که نظرت رو دادی ....


کلمات کلیدی: از زندگی